X
تبلیغات
رایتل
شنبه 17 تیر‌ماه سال 1385
جمعه!

امروز یک روز فراموش نشدنی بود. بگذریم از این نکته که من شب قبل حدود ساعت 2:30 خوابیدم و صبح هم در اثر قار قار کلاغ ها ، 5 بیدار شدم. و بگذریم که از ساعت 7:30 صبح تا 11:30 داشتم آشپزی می کردم.

برای ساعت 1 با دوستان عزیز دانشگاه، توی رستوران "بانی چا" قرار داشتیم. 16 نفر آدم پر سر و صدا و گرسنه!!! شانس آوردیم که رستوران خیلی مشتری نداشت وگرنه ممکن بود بندازنمون بیرون!!! ولی خیلی خوش گذشت و تونستم خیلی از کسایی رو که دلم می خواست قبل از رفتن ببینم، ببینم.

بعدش رفتیم میلاد نور. فقط کافی شاپ باز بود و ما هم با جدیت تمام رفتیم همونجا. فکر کنم مسئولان کافی شاپ می خواستن همه مون رو از همون طبقه 6ام پرت کنن پایین. خلاصه که یک مدتی هم اونجا بودیم و یک عالمه هم عکس گرفتیم ( که امیدوارم به دست من هم برسه، چون من دوربین نبرده بودم ).

شام رو هم با 2 تا از دوستهای قدیمی رفتم پستو. آخرین "پنه مرغ با قارچ و سس خامه" ...

الان 12:30 شب هست و با اینکه یک روز حسابی شلوغ رو گذروندم، ولی اصلا خوابم نمی آد. نشون به اون نشون که وقتی ساعت 11 رسیدم خونه، شروع کردم ظرف شستن!!!!!!!! بعضی موقع ها واقعا می زنه به سرم.

و حالا برنامه فردا:

صبح --> دانشگاه

ظهر  --> آرایشگاه

عصر --> دیدن عمه

و در این میون --> بستن حداقل 2 تا چمدون + تلفن کردن به حداقل 5 تا از کسایی که نمی تونم حضوری ببینم.

فکر می کنین به همه شون برسم؟!؟!؟!؟؟!