X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1387
and life goes on

سلام

چقدر وقته که اینجا رو آپدیت نکردم؟!؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟؟!؟ فکر کنم بتونین حدس یزنین که چقدر سرم شلوغ بوده...

از کجا شروع کنم؟

Spago: کار مثل همیشه هستش. شلوغ و هیجان انگیز و پر از پستی و بلندی. دارم با تمام قدرت و وجودم سعی می کنم که همه چیز رو تجربه کنم و از همه جور تجربه ای درس بگیرم. اگر بدونین چند دفعه بعد از این که ساعت کاریم تموم شده، موندم توی رستوران و تا اخر شب کار کردم... ولی هر دفعه ارزشش رو داشته. توی این چند وقت برنامه های خیلی حالبی برامون اتفاق افتاده. از همه مهمترشون 3 روزی بود که مال Food & Wine Festival لس آنجلس بود. ما از اول هفته براش کار کردیم و شنبه از صبح رفتیم Universal Studios و اونجا رو حاضر کردیم تا اخر شب وقتی مردم اومدن، بهشون دسر بدیم!!! اگر بدونین چقدر شیرینی و بستنی درست کرده بودیم!!!! جالبی داستان در این بود که Sherry با جدیت تمام برای همه مون لباس رنگی درست کرده بود و کلاه گیس های رنگی گرفته بود و اون شب، بین اون همه آشپز و سرآشپز معروف که با لباس های سفید و سیاهشون داشتن کار می کردن، ما 10 -12 نفر داشتیم با لباس های رنگی و کلاهگیس های خنده دار کار می کردیم و همین باعث شد که مردم خیلی بیشتر از بقیه به ما سر بزنن و از کارمون خوششون بیاد!

فردا شبش هم 6 تا سر آشپز خیلی خیلی معروف توی رستوران بودن و تنها شبی بود که کارکنان Spago اصلا آشپزی نکردن و آشپزی گردن اون 6 تا سرآشپز بود. 6 وعده غذا برای 100 نفر که نفری 700 دلار برای اون شام پول داده بودن!!!!! و ما با جدیت تمام توی رستوران قدم می زدیم و کار این سرآشپز ها رو تماشا می کردیم و غذا ها رو می چشیدیم و با آدم های جدید آشنا می شدیم. و ساعت 11 شب که مهمون ها رفتن، ما و بقیه آشپزها نشستیم توی رستوران شام خوردیم و گفتیم و شنیدیم و خندیدیم... شب خیلی خیلی خوبی بود. ساعت تقریبا 2 صبح بود که من اومدم خونه و تونستم 3 ساعت بخوابم و دوباره 5:30 صبح بیدار شدم که برای 7 رستوران باشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

هفته ی بعدش دوباره یه برنامه داشتیم برای Special Olympics که این یکی رو فقط من و sherry رفتیم. باز دوباره 35 تا رستوران رو جمع کرده بودن کنار ساحل و کسایی که بلیط خریده بودن، برای 5-6 ساعت از دست پخت آشپز ها لذت بردن.

2 روز پیش یکی از بهترین سرآشپز های دنیا، Ferran Adrià، از رستوران El Bulli در اسپانیا، اومده بود برای ناهار Spago و اگر بدونین که چه خبر بود!!!! متاسفانه من نتونستم ببینمش، ولی همین که اون آدم اونجا بود، خبلب نکته ی مهمیه...


از رستوران بگذریم!


خانواده: همگی حالشون خوبه. علی که مدتیه رفته UCLA و شده دانشجوی مستقل! دلم براش تنگ می شه وقتی آخر شب از سر کار میام خونه و اونجا جلوی تلویزیون نیست... ولی خوب. داره زندگیش رو میکنه و زود به زود میاد خونه و بهمون سر می زنه.

صنم مشغول سفر دور آمریکا هست! دلم می خواد بگم برای خوشی و تفریح داره سفر می کنه، ولی داره برای کار و مصاحبه میره. از الان تا 3 ماه آینده باید به تمام بیمارستان هایی که بهش زمان مصاحبه دادن سر بزنه تا اینکه نزدیک های عید بهش خبر بدن که کجا قبول شده.

مامان و بابا هم خوبن. بابا داره کم کم کاراش رو درست می کنه که بیاد اینجا. مامان هم داره برای اومدن داییم آماده میشه! آخه داییم تصمیم گرفته که برای 2-3 ماه بیاد اینجا و همگی کلی از این بابت خوشحالیم :)


خودم: فعلا زندگی خوبه. چند شب پیش خونهی Ty مهمون بودم. مثل همیشه خیلی خوش گذشت. دوست های واقعا خوبی هستن. با بقیه دوستان هم تا حد امکان در ارتباطم. نزدیک به 1 ماه دیگه مصاحبه Citizrnship دارم و هنوز هیچی درس نخوندم!!!!!!!!!! برام دعا کنین که همه چیز به خوبی بگذره. اگر بتونم تا قبل از عید پاسپورتم رو بگیرم، عید توی خانه دریا همه تون رو می بینم :)