سلام
این هفته آخرین هفته ی مدرسه هستش. در واقع آخرین هفته ی کلاس هام چون خود مدرسه که دست از سرم بر نمی داره به این آسونی ها!!!! هنوز تا اواخر تابستون باید برم مدرسه ولی دیگه کلاس ندارم...
حس عجیبیه. دفعه های قبلی که مدرسه تموم می شد همیشه بعدش قرار بود یه دوره ی دیگه شروع بشه: بعد دبیرستان رفتم دانشگاه، بعد از دانشگاه رفتم مدرسه آشپزی، ولی حالا باید درس رو بذارم کنار و برم رسما سر کار...
فردا اینجا روز مادره. دارم برای یکی از دوستام یه کیک شکلاتی می پزم. اسمش هست German chocolate cake که یه کیک ۲ طبقه شکلاتیه که خامه ی نارگیلی و گردو ی کاراملی داره! خود کیک الان حاضره، فقط مونده که خامه رو بهش بزنم و عصری ببرم تحویل بدم.
به نظر شما چه دلیل منطقی وجود داره که من چند شبه که خوابم نمی بره؟!؟!؟ کسی که ۴:۳۰ صبح بیدار می شه و از ۶ صبح تا ۱۱ و بعضی روز ها تا ۲ سر کلاسه و بعد عصر رو هم می ره سر کار و وقتی بر می گرده از اونجا که خیلی عاشقه سریال های تلویزیونه تا ۱۱ شب داره سریال می بینه، چرا باید ۲ ساعت وسط خونه فدم بزنه و سر گیجه بگیره که شاید بتونه بخوابه؟؟؟؟
سلام
دوباره درس و مدرسه و کلاس ها شروع شد. این دیگه ترم آخریه که باید برم سر کلاس. بعد از این باید برم توی رستوران مدرسه کار کنم. دارن بهمون غذاهای بین المللی یاد می دن. از فرانسه شروع کردیم و الان از اسپانیا و مراکش و اتیوپی هم گذشتیمو فردا و پس فردا در المان و ایتالیا خواهیم بود.
توی همین 10 روز چیز هایی سر کلاس خوردم که اگر 1 سال پیش بهم می گفتین امکان نداشت حتی فکرش رو بکنم!!!
و باید بگم که هیچ کدومشون بد مزه نبودن. انفاقا اگر درست پخته بشن و درست سرو بشن خیلی هم خوشمزه هستن.
مامانم داره ۳ روز دیگه میاد ایران. قراره ۳ هفته بمونه. آخه دیدیم الان وقت داره و دلش هم تنگ شده و با اینکه نمی خواست بره ( چون می گفت بی انصافیه که اون بره و من و علی نریم) ولی راضی اش کردیم که بره.
همین دیگه. خبری نیست.