از اول این هفته دوره ی کارآموزی شروع شد. این دوره ۱۲ هفته هست و باید ۳۶۰ ساعت رو پر کنم وگرنه نمی تونم این دوره رو پاس کنم... به طور عادی پاس کردنش مشکلی نداره، ولی اگر مثل من به طور ناگهانی بری بگردی دنبال یک کار جدید چون از کار کنونیت راضی نیستی، مسئله فرق می کنه! فعلا دارم دنبال یه کار جدید می گردم و در عین حال دارم سعی می کنم تا حد ممکن ساعت هام رو پر کنم که اگر این وسط ۱-۲ هفته بی کار موندم اقلا پاس کردن دوره ی کارآموزی به خطر نیافته!!!!
تقریبا توی اون مسابقه شرکت کردم. یعنی رفتم با مسئولش صحبت کردم و اسمم رو برای مسابقه یادداشت کرد، ولی چون هنوز فرم های اصلی مسابقه به دستشون نرسیده، من هم هنوز رسما ثبت نام نکردم... Ty و Kevin هم با من اومدن برای مسابقه ثبت نام کردن. اینجوری هر کدوممون ببریم، بقیه امون هم خوشحال می شیم
و یه نکته دیگه این که من اشتباهی ۱ صفر اضافه گذاشتم و نوشتم جایزه مسابقه ۱۰۰٫۰۰۰ دلار هست، در حالی که جایزه ۱۰٫۰۰۰ دلاره. ببخشید 
جمعه قبل از اینکه کلاس تموم بشه، یک نفر اومد سر کلاس و بهمون خبر داد که مرحله اول یه مسابقه بزرگ آشپزی در سپتامبر در مدرسه ی ما برگزار می شه و اگر هر کدوم از ما تصمیم بگیریم که توی مسابقه شرکت کنیم تمام مدرسه در اختیارمون خواهد بود و می تونیم بریم اونجا تمرین کنیم و ... قراره هر کی ببره ( منظورم تمام مراحل هستش ) جایزه اش ۱۰۰٫۰۰۰ دلار بعلاوه ی ۱ سال کار با یکی از بهترین آشپزهای آمریکا باشه.
از لحظه ای که این مسابقه رو اعلام کردن، تمام کلاس برگشتن طرف من که: تو باید شرکت کنی!
داشتم کف می کردم. مخصوصا وقتی دیدم که Ty هم داره همین رو می گه. آخه همه می دونن که Ty آشپزیش از من بهتره! بهش می گم که خودت چی؟ می گه اگر تو شرکت کنی، من هم شرکت می کنم!!!!!!
ولی اگر بدونین من چقدر از مسابقه دادن بدم میاد!!!!! از رقیب داشتم خوشم میاد، چون اگر رقیب نداشته باشم معمولا کار نمی کنم... ولی از اینکه مسابقه بدم خیلی بدم میاد... حالا کاملا گیر کردم. از یه طرف وقتی می بینم این همه آدم بهم می گن که شرکت کنم، فکر می کنم که حتما یه چیزی توی من دیدن که فکر می کنن یه شانسی برای برنده شدن دارم... ولی از یه طرف دیگه خودم محدودیت های خودم رو می دونم و می دونم که از من بهتر خیلی ها هستن...
تا فردا وقت دارم که تصمیم بگیرم.
۱ هفته دیگه هم از مدرسه گذشت. ۲ هفته مونده تا تموم بشه. ۲ هفته تا اینکه بتونم صبح ها بخوابم!!!
امروز برای صبحانه با دوستهای H&M قرار داشتم. کلی خوش گذشت. بعدش هم ، بعد از مدتها، رفتم خرید. و از اونجا که ما آشپز ها رو هر جا ببری، حتما یه وسیله ای مربوط به آشپزی پیدا می کنیم که بخریم، من هم در طول خرید، رفتم مغازه ی Su La Table و یه سنگ چاقو تیز کن خریدم!!!! 
در طول ۲ هفته ی گذشته، سر کار، کلی هنر ریختم!!! یه پیتزا درست کردم که اسمش رو گذاشتم <<پیتزا مدیترانه>>. برای cheesecake هاشون سس کارامل و مخلوط میوه درست کردم. شعله زرد و حلوا پختم. هوموس و سالاد شیرازی شون رو هم کلی دستکاری کردم و خیلی بهتر شده!
حالا امروز ممکنه اگر وقت کنم براشون سوهان عسلی درست کنم. می خوام از Ty دستور پخت کبّه رو یاد بگیرم (آخه باباش لبنانیه) و شاید هفته آینده اون رو هم به منو اضافه کنم...
دیشب Helen Mirren اومده بود اونجا! با شوهرش. البته چیزی نخوردن و فقط مشروب گرفتن و رفتن توی تئاتر. ولی خیلی باحال بود!!!